تبليغاتX
يك رنگ ساده
اگر تنها ترين تنها شوم باز هم خدا هست

بعضي ها براي نوشتن كافيه بخوان؛ و مي نويسند، بعضي ها هم مثل من

تا حسش نباشه نمي تونن بنويسن. دارم مي رم سر كار، در مترو رو صندلي

نشستم و منتظر قطار، حس نوشتن دارم، بايد شاخ غول را بشكنم و يك مطلبي

بنويسم. مدتيه كه وبم داره خاك مي خوره.

به آدم هاي دورو برم نگاه مي كنم، مرد و زن، كوچيك و بزرگ، پير و جوون،

با چهره هاي متفاوت، كمتر كسي پيدا مي شه در چهره اش شادي باشه.

مطمئنم در پس فكرشون دنيايي از مفهوم واژه ها و جمله ها وجود داره كه

باهاشون درگيرن، كاش مي تونستم فكرشون رو بخونم.

براي خيلي از ماها واژه ها و جمله ها يكسان هستند، اما مفهومشون براي

ما يكسان نيست.

شماهايي كه دارين اين مطلب رو مي خونين، كدام واژه رو داريد سق مي زنيد؟

شايد به مفهوم واژه عشق داري فكر مي كني، اما بايد اين رو خوب بدوني كه

عشق در قفس واژه ها و جمله ها نمي گنجد، مگر آنكه مزه رنج و اسارت و

حقارت رو چشيده باشه و احساس كنه.

مادري در كنار من نشسته، براي ساكت كردن فرزند بي قرارش داره قصه

مي گه، فكر مي كنيد قصه رو با چي شروع مي كنه؟ با يك دروغ بزرگ!

اما بچه نمي فهمه مثل همه ما كه هيچ وقت اين دروغ رو نفهميديم.

شايد اين دروغ نباشه، يك سنت شده باشه، كه ساليان سال زبان به زبان گشته

و تا دنيا دنياست از بين نمي ره.

جمله اي دروغ كه در من خاكستر غمي رو شعله ور مي كنه چون هنوز معني

اين جمله رو نمي دونم، اما فقط مي دونم بايد در عالم بي عالمي و زمان بي زماني

گفته بشه.

يكي بود يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نبود، ....

ديگه حسي براي نوشتن ندارم فقط دلم مي خواد غرق در اين بود و نبود كه همه

هستند و هيچ كس جز خدا نيست گم بشم و به اميد اينكه هر چه زودتر تغيير واژه

بدم تا به رستگاري برسم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت 15:34  توسط سعید  |